غوغای مرموز زندگی

بخش آخر
چند روز بعد از اینکه سانی مرا شناخته بود و با هم دوست شده بودیم از زیر زمین ساختمان آوردمش توی حیاط ،یه گوشه ای که چهار پنج تا پله می رفت پائین و پستو مانند بود...
حیاط با صفا تر بود و برنامه سم پاشی ساختمان هم که پیش آمد برای اینکه سم پاشی یا خوردن آب سمی سانی را نکشد یک صبح تا عصر او را نزد ژاله گذاشتم .
کم کم بزرگتر و شیطون تر شد و دیگه به جای اینکه از من بترسه می پرید به من و دست و بالم را گاز می گرفت...و چقدر خنده دار بود وقتی که دور خودش می چرخید تا دم خودش رو بگیره ...
سر انجام روز انتخابات هم آمد و رفت ولی نتیجه اون جوری که خیلی ها می خواستند نشد...دختر من هم که رفته بود رای داده بود خیلی شاکی بود...
شب ها با سانی توی حیاط به صدای اعتراض مردم گوش میدادیم...مردمی که می خواستند دنیائی بهتر و سالمتری برای خودشان بسازن...حتما میتونن...
یه روز هم که توی حیاط نشسته بودیم اتفاق عجیبی افتاد...یعنی یه حباب خیلی بزرگی که توش پر از رنگین کمان بود آمد جلوی ما و یه بچه گربه ای درست شبیه خودش از کنار سانی پرید توی حباب... توی حباب یه دختر کوچولو بود با پنج شش تا گربه دیگه که به من گفت...آی پسر اجازه میدی گربه ات پیش ما بمونه...خودت هم اگر خواستی میتونی بیای...
بعد در حالیکه حباب دور می شد من گفتم... ولی گربه من هنوز اینجاس ...و داد زدم آی دخترکوچولو اسمت چیه...ولی حباب دور شده بود و گرچه پاسخی نشنیدم ولی حس میکنم میدونم اون دختر کوچولو اسمش چی بود...
غوغای زندگی چقدر جالبه...آدم هائی که می خواهند جامعه شون آزاد و شهرها شون سالم باشه...گربه هائی که می خواهند یه گوشه ای توی این شهرهای شلوغ برای زندگی پیدا کنند...امیدوارم بتونیم به همه شون کمک کنیم...
و بعد اگر از شهر ها دور بشیم و بریم بطرف ستاره ها ...فکر کنم اون بالا دنیا های مختلفی هم شاید باشه...خیلی دلم می خواد یه روز من و سانی با هم بریم به دنیای اون دختر کوچولو و گربه هاش...و برای همیشه اونجا بمونیم... شاید هم هیچوقت اونجا بزرگ نشیم...
پایان