| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
راز های گربه سیاه
در این فصل بهار و توی این شهر شلوغ که آدما دیگه کمتر به طبیعت و حیوانات دور و برشان اهمیت می دهند یه گربه سیاه خوشگلی بود که هر روز یه خانم خیلی مهربونی به اون و دوستش که یه گربه زرد رنگ و قشنگ بود غذا می داد. ولی یه روز چند وقت پیش گربه سیاه از توی کوچه ناپدید شد و صداش رو از بالای پشت بام یه ساختمان شش طبقه که در دست ساخت و ساز بود شنیدند.حالا چی باعث شده بود که بره اون بالا بسختی می شد حدس زد.در هر صورت عصر ها و شب ها و بعضی اوقات هم نزدیک سحر می آمد لب پشت بام و همسایه های خواب آلود صداش رو می شنیدند. به کارگرهای ساختمانی گفتند که کاری کنند گربه سیاه بیاد پائین و اینکه حتی اگر این کار را انجام دهند پاداش خوبی هم خواهند داشت... ولی گربه سیاه زرنگ تر از این حرف ها بود و تا می رفتند پیداش کنند در می رفت و قایم می شد و باز عصر ها و شب ها صدای میومیوش به گوش می رسید ... مقداری آب و غذا براش گذاشتند در طبقات بالای ساختمان و سرانجام متوجه شدند که گربه سیاه میره روی پشت بام همسایه بغلی و اونجا شیرجه میزنه توی یه داکت تاسیساتی که راه داره به داخل یک سقف کاذب.... حالا گربه سیاه چه جوری این محل را پیدا کرده بود و اصلا چرا تصمیم گرفته بود که اونجا رو برای سکونت روی پشت بام انتخاب کند برای همه خیلی جالب بود. شاید وقتی رفته بود بالای ساختمان نیمه تمام گیج شده بود و نتونسته بود بیاد پائین .در هرصورت اون خانم مهربون می خواست کمکش کنه بیاد پائین و روزگار بهتری را برایش فراهم کند .اما گربه سیاه همچنان دور از دسترس بود .... تا اینکه یه شب حدود ساعت نه سه چهار نفری رفتیم بالای پشت بام ساختمان و گربه سیاه را پیدا و محاصره کردیم.اما تا آمدیم بگیریمش باز فرار کرد ورفت توی سوراخ فاصله انبساط با ساختمان بغلی که پرتگاهی بود به عمق هفتده متر و راهی هم به جائی نداشت.... ای داد بیداد...این چه بلائی بود که سر شاندیز (گربه سیاه) آمد.همه گفتند این سقوط پایان ماجرای گربه سیاه است.بعضی ها آن شب خیلی بد خوابیدند بخصوص آن خانم خیلی مهربون که تا صبح نگران بودند... صبح بعد زنگ زدیم به آتش نشانی ولی گفتند که وسیله ای برای درآوردن شاندیز ندارند...خانم مهربون و دوستشون با مهندس ساختمان نیمه تمام صحبت کردند و بخشی از دیواره درز انبساط شکافته شد تا بلکه گربه نیمه جان و زخمی نجات داده شود...ولی اثری از گربه سیاه یا جنازه اش نبود... چقدر ناراحت بودیم وقتی به این فکر می کردیم که شاندیز یک جائی توی اون پرتگاه تاریک زخمی و نیمه جان افتاده است....اما گربه سیاه ناقلا این بار هم خودش رابا چسبیدن به دیواره فاصله انبساط نجات داده بود...و زنده بود...چرا که خانم مهربون عصر آنروز اونو با دوستش گربه زرد کنار هم توی کوچه دید و چقدر خوشحال شد... این ماجرا از اول تا آخر سه یا چهار هفته طول کشید و برای آن وقت زیادی صرف شد.. ولی الآن حال گربه سیاه خوبه ... خلاصه حیوانات را دوست داشته باشیم وباور کنید بدست آوردن راز های زندگی خیلی سخته ...ولی اغلب مثل راز های گربه سیاه خیلی قشنگه...البته اگر ما را در جریان همه راز ها گذاشته باشه...
|+| نوشته شده توسط لئون در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 6:30 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 پيوندها
گربه ایرانی-همه مخلوقات خدادلتنگی های مادر زمین گرگ تنها دوستداران حیوانات و محیط زیست شباهنگام شورای اسلامی شهر تهران گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران شهرداری تهران سید محمد مجابی پایگاه خبری فضای سبز و محیط زیست ایران محیط زیست جهانی دی لایف سازمان جهانی محیط زیست خبرگذاری نواندیش باران سبز ورلدنیوز huliq topix بی بی سی زبان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |