| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
آنژل
![]() آنژل فرشته خوشگل و باهوشی بود که همیشه با سوالات هوشمندانه اش مرا بسوی حقیقت و راز های هستی هدایت می کرد... مثلا وقتی یک روز از من پرسید چرا انسان هائی که در دنیای شما حکومت میکنند به فکر این کره زمین و محیط زیست و موجودات روی آن نیستند من ابتدا واقعا پاسخی نداشتم که به او بدهم... بعد از کمی فکر گفتم...چرا بعضا به فکر هستند ولی شاید نه بطور خیلی جدی...در واقع بعد از به اصطلاح خودشان صنعتی شدن بود که متوجه شدند چه کار های اشتباهی هم دارند انجام میدن... متاسفانه هنوز هم باور های غلطی وجود دارد که اغلب بر اساس این باور ها دارند حرکت میکنند .مثلا این باور غلط که رشد اقتصادی از هر چیزی مهم تره . آنژل گفت ، از اون بالا ها می دیدم که جزیره های کوچک و زیبائی بخاطر پدیده گرمایش می رفتند زیر آب... 18 تا جزیره...و الان هم جزایر مالدیو و مارشال هم دارن میرن زیر آب و حاکم اونجا دنبال محلی برای اسکان جمعیت 300000 نفری اش میگرده...راستی به حیوانات بی گناهش فکر کردند.. نسل بعضی از موجودات را اصلا خود انسان ها نابود کردند... حرف های آنژل منو به فکر فرو برد و به قانون تضادی که در حیات و طبیعت وجود دارد رسیدم... گفتم ،آنژل ... موجودات دیگر میتوانند بطور طبیعی تضاد هائی را که با طبیعت دارند حل کنند . اما انسان ها در شناخت و حل تضاد هایشان با طبیعت و دنیای پیرامون خود مشکل دارند... ( دلم نیامد به آنژل بگم که بعضی از انسان ها به چه جنایتهائی دست زده اند یا اینکه حتی بعضی از انسان های به اصطلاح با سواد اعتقادی به علم و دانش به جز عواید مادی ان ندارند ) آنژل با چشمان قشنگش مرا نگاه کرد و طبیعی بود که با هوش سر شار و علاقه ای که داشت بخواهد بیشتر بداند و بهمین خاطر از من پرسید...تضاد ها را چگونه میتوان حل نمود...؟ گفتم ، توسط درک و شناخت طبیعت و دوست داشتن آن ، که همان دوست داشتن خودمان است... مثلا اگر بدانیم که تراکم زیاد و توزیع غلط جمعیت به طبیعت و خودمان چه لطمه های زیادی میزند شرایط بهتری را برای شهرهایمان فراهم خواهیم کرد...یا اگر برای مردم شغل و کار بهتری فراهم کنیم و فرهنگ سازی کنیم شاید کمتر روی آورند به شکار حیوانات و اره کردن درخت های جنگل ها... آنژل گفت ، من عاشق فرهنگ سازی ام...ولی نگاه کن مثل اینکه بارون وایساد... گفتم ،چه خوب...هوا عالی شده ...بریم کمی قدم بزنیم و راجع به فرهنگ سازی صحبت کنیم... |+| نوشته شده توسط لئون در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:4 |
غوغای مرموز زندگی
بخش آخر چند روز بعد از اینکه سانی مرا شناخته بود و با هم دوست شده بودیم از زیر زمین ساختمان آوردمش توی حیاط ،یه گوشه ای که چهار پنج تا پله می رفت پائین و پستو مانند بود... حیاط با صفا تر بود و برنامه سم پاشی ساختمان هم که پیش آمد برای اینکه سم پاشی یا خوردن آب سمی سانی را نکشد یک صبح تا عصر او را نزد ژاله گذاشتم . کم کم بزرگتر و شیطون تر شد و دیگه به جای اینکه از من بترسه می پرید به من و دست و بالم را گاز می گرفت...و چقدر خنده دار بود وقتی که دور خودش می چرخید تا دم خودش رو بگیره ... سر انجام روز انتخابات هم آمد و رفت ولی نتیجه اون جوری که خیلی ها می خواستند نشد...دختر من هم که رفته بود رای داده بود خیلی شاکی بود... شب ها با سانی توی حیاط به صدای اعتراض مردم گوش میدادیم...مردمی که می خواستند دنیائی بهتر و سالمتری برای خودشان بسازن...حتما میتونن... یه روز هم که توی حیاط نشسته بودیم اتفاق عجیبی افتاد...یعنی یه حباب خیلی بزرگی که توش پر از رنگین کمان بود آمد جلوی ما و یه بچه گربه ای درست شبیه خودش از کنار سانی پرید توی حباب... توی حباب یه دختر کوچولو بود با پنج شش تا گربه دیگه که به من گفت...آی پسر اجازه میدی گربه ات پیش ما بمونه...خودت هم اگر خواستی میتونی بیای... بعد در حالیکه حباب دور می شد من گفتم... ولی گربه من هنوز اینجاس ...و داد زدم آی دخترکوچولو اسمت چیه...ولی حباب دور شده بود و گرچه پاسخی نشنیدم ولی حس میکنم میدونم اون دختر کوچولو اسمش چی بود... غوغای زندگی چقدر جالبه...آدم هائی که می خواهند جامعه شون آزاد و شهرها شون سالم باشه...گربه هائی که می خواهند یه گوشه ای توی این شهرهای شلوغ برای زندگی پیدا کنند...امیدوارم بتونیم به همه شون کمک کنیم... و بعد اگر از شهر ها دور بشیم و بریم بطرف ستاره ها ...فکر کنم اون بالا دنیا های مختلفی هم شاید باشه...خیلی دلم می خواد یه روز من و سانی با هم بریم به دنیای اون دختر کوچولو و گربه هاش...و برای همیشه اونجا بمونیم... شاید هم هیچوقت اونجا بزرگ نشیم... پایان
|+| نوشته شده توسط لئون در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 22:16 |
غوغای مرموز زندگی
بخش دوم حالا بردن اون نردبان چوبی 4 متری پای دیوار ساختمان مردم برای غذا دادن یا پائین آوردن بچه گربه خودش یک داستانی بود چون کنجکاوی همه را توی کوچه جلب میکرد و از طرفی هم ساختمان مال یه خانمی بود که همانطور که ژاله عزیز گفتند دیو سیرت بود و خانواده سرایدارش هم گربه ها را اذیت می کردند... در هر صورت این شانس من و سانی بود که سانی گیر خانواده اون سرایدار نیافتاد . زمانی هم که سانی بالای دیوار بود ، مادرش تانیا بهش گفته بود که فقط برای هواخوری از لای درز دیوار بیرون بیاد و هر وقت کلاغ ها یا خطر دیگری تهدیدش کردند بپره بره توی درز دیوار...و به همین علت بود وقتیکه او را آوردیم به اطاق زیرزمین ساختمان خودمان ، کوچولوی وحشت زده زود دنبال یه سوراخ گشت تا خودش رو قایم کنه و رفت پشت تخته پهنی که به دیوار اطاق تکیه داده شده بود. روزهای اول هردو برای هم مرموز بودیم ...علاوه بر اینکه سانی میترسید و هنوز نسبت به من اعتماد پیدا نکرده بود .چند روز غذا دادن و بازی لازم بود تا با هم دوست بشیم... خانم ژاله مرتب جویای حالش می شدند و با غذا هائی که می دادند و راهنمائی هایشان فرشته نجات سانی بودند . یه روز گفتند شخصی که یک بچه گربه می خواد ، حاضره مراقبت از سانی را بعهده بگیرد . ولی یه اتفاق جالب برای من افتاده بود و اون این بود که علی رغم مخالفت های بروبچ خانواده شدیدا به سانی علاقمند شده بودم و مطمئن نبودم جائی که می خواد بره بهتر باشه... در جریان انتخابات هم اون روز ها اتفاق جالبی افتاد و اون این بود که نامزد های انتخاباتی به مناظره تلویزیونی پرداختند و صحبت هائی کردند که حال و هوای همه را حسابی عوض کرد و کاسه کوزه های بعضی را نیز بهم ریخت... بهار همچنان ادامه داشت ولی وقت آن رسیده بود که سانی را از توی زیر زمین سوت و کور به جای با صفا تری توی حیاط منتقل کنم... ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط لئون در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 18:9 |
غوغای مرموز زندگی
غوغای مرموز زندگی بخش اول بهار سال 88 با سال های قبل خیلی فرق داشت .هوا خنک تر و لطیف تر بود و بارون هم زیاد داشتیم .یک خاطره خوبی هم که دارم به چند هفته قبل از انتخابات پر هیاهوی خرداد بر میگرده ...به مرد مهربانی که آشنائی زیادی با طبیعت و حیوانات داشت و کمک کرد که بچه گربه ای را که بالای یک دیوار بلند 5متری گیر کرده بود بیاریم پائین ... چند روز بود که این بچه گربه روی دیوار بلند بین دو ساختمان درست اونطرف کوچه روبروی پنجره اطاق خواب من گیر کرده بود . مثل اینکه مادرش او را با دو بچه گربه دیگر اون بالا بدنیا آورده بود و این یکی را نتونسته بود بیاره پائین ...خانم ژ هم نگران او بود و چند بار سعی کردیم او را به کمک تخته و نردبان بلندی که داشتیم بیاریم پائین ....ولی فرار میکرد و می رفت لای درز دیوار قایم می شد ...کیانا هم خیلی کمک کرد ... مادرش گاهی میامد بهش شیر می داد و تا آنجا که می شد بکمک نردبان بلند آب و غذا برایش میگذاشتم بالای دیوار...شب های بهاری هنوز ساکت و آرام بود...هیا هوئی هنوز شروع نشده بود ...و بچه گربه هم تنها و در جائی نا امن بود... تا اینکه یک روز عصر خانم ژ که خودشون چند تا گربه زیبا دارند جعفر را معرفی کردند و او با مقداری غذا رفت بالای نردبان تا بچه گربه را بگیرد...جعفر خیلی صبر و حوصله داشت و بعد از گذاشتن غذا روی دیوار بچه گربه را خیلی آرام صدا زد ...یک ربع ساعت گذشت...نیم ساعت گذشت...تا سرانجام سانی که خیلی گرسنه اش بود آمد جلو و جعفر به چابکی و مهربانی او را گرفت...و جیغ ها بود که از سانی شنیده می شد...درهرصورت کار جعفر دیدنی بود...بطوریکه من دست زدم و گفتم گرفتیش...گرفتیش... و خانم ژ هم دل مهربانشان خیلی شاد شد ... آوردیمش به زیر زمین ساختمان ما تا زندگی جدیدی را شروع کنه در حالیکه از واکنش سایر اهالی سختمان که هر یک ادعائی دارند مطمئن نبودم ... در جاهای دیگرشهرهم نامزدهای انتخاباتی و مردم داشتند خودشان را برای انتخابات آماده میکردند... ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط لئون در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 19:22 |
آیا سرانجام اربابان زمین خود را نابود خواهند کرد
ساعت یازدهم...
نظیر صحنه های فیلم ساعت یازدهم را اغلب دیده اید...مثل آلودگی شهرها و شیوع بیماریها... مثل از بین بردن جنگل ها و حیوانات...مثل گرمایش جهانی و بهم خوردن اکو سیستم و تغییرات غیر طبیعی آب و هوا و بی خانمان شدن انسان های بیگناه... باورم نمی شد که لئوناردو دی کاپریو فیلمی درست کند که خیلی چیز ها را زیر سوال ببرد...در هر صورت آنچه در فیلم گفته می شود مهم است که برایتان شرح می دهم... گفته می شود که شیوه زندگی و تفکر امروزی غلط است...اینکه رشد اقتصادی را ملاک پیشرفت قرار داده ایم و دائم کار می کنیم نه بخاطر بهبود و سلامتی جامعه بلکه بیشتر بخاطربدست آوردن چیزهای لوکس و تجملی...تبدیل کردن طبیعت و حیات به طلا...! گفته می شود اینکه اربابان زمین خود را مالک زمین می دانند یک نوع خودخواهی و اشتباه بزرگی است...بخصوص بجای اینکه به فکر ان بوده باشند آنرا آلوده و تخریب کرده اند ... و چگونه است که از اواسط قرن بیستم کنترل جمعیت جهان را رها کردند تا در این فاصله کوتاه از سه میلیارد به شش میلیارد امروز برسد...! گفته می شود خیلی راحت می توان سالمتر زندگی کرد...با استفاده از انرژی باد و خورشید به جای استفاده از سوخت های فسیلی مضر ودود زا...وسایل نقلیه عمومی خیلی کارآمد ترو انبوه تر می توان داشت به جای میلیون ها اتومبیل عجیب و غریب...! در غیر این صورت طبیعت همچنان از طریق سیل ها ، بیماری ها ،خشکسالی و آتش سوزی ها و سایر بلایائی که اربابان زمین باعث آنها بوده اند واکنش نشان خواهد داد...تا آنجا که اربابان زمین خود به انواعی بپیوندند که کاری برای حفظ حیات آنها نکردند...! زمین همچنان خواهد چرخید ولی اربابان زمین فرصت اندکی در پیش دارند...!
|+| نوشته شده توسط لئون در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 15:18 |
راز های گربه سیاه
در این فصل بهار و توی این شهر شلوغ که آدما دیگه کمتر به طبیعت و حیوانات دور و برشان اهمیت می دهند یه گربه سیاه خوشگلی بود که هر روز یه خانم خیلی مهربونی به اون و دوستش که یه گربه زرد رنگ و قشنگ بود غذا می داد. ولی یه روز چند وقت پیش گربه سیاه از توی کوچه ناپدید شد و صداش رو از بالای پشت بام یه ساختمان شش طبقه که در دست ساخت و ساز بود شنیدند.حالا چی باعث شده بود که بره اون بالا بسختی می شد حدس زد.در هر صورت عصر ها و شب ها و بعضی اوقات هم نزدیک سحر می آمد لب پشت بام و همسایه های خواب آلود صداش رو می شنیدند. به کارگرهای ساختمانی گفتند که کاری کنند گربه سیاه بیاد پائین و اینکه حتی اگر این کار را انجام دهند پاداش خوبی هم خواهند داشت... ولی گربه سیاه زرنگ تر از این حرف ها بود و تا می رفتند پیداش کنند در می رفت و قایم می شد و باز عصر ها و شب ها صدای میومیوش به گوش می رسید ... مقداری آب و غذا براش گذاشتند در طبقات بالای ساختمان و سرانجام متوجه شدند که گربه سیاه میره روی پشت بام همسایه بغلی و اونجا شیرجه میزنه توی یه داکت تاسیساتی که راه داره به داخل یک سقف کاذب.... حالا گربه سیاه چه جوری این محل را پیدا کرده بود و اصلا چرا تصمیم گرفته بود که اونجا رو برای سکونت روی پشت بام انتخاب کند برای همه خیلی جالب بود. شاید وقتی رفته بود بالای ساختمان نیمه تمام گیج شده بود و نتونسته بود بیاد پائین .در هرصورت اون خانم مهربون می خواست کمکش کنه بیاد پائین و روزگار بهتری را برایش فراهم کند .اما گربه سیاه همچنان دور از دسترس بود .... تا اینکه یه شب حدود ساعت نه سه چهار نفری رفتیم بالای پشت بام ساختمان و گربه سیاه را پیدا و محاصره کردیم.اما تا آمدیم بگیریمش باز فرار کرد ورفت توی سوراخ فاصله انبساط با ساختمان بغلی که پرتگاهی بود به عمق هفتده متر و راهی هم به جائی نداشت.... ای داد بیداد...این چه بلائی بود که سر شاندیز (گربه سیاه) آمد.همه گفتند این سقوط پایان ماجرای گربه سیاه است.بعضی ها آن شب خیلی بد خوابیدند بخصوص آن خانم خیلی مهربون که تا صبح نگران بودند... صبح بعد زنگ زدیم به آتش نشانی ولی گفتند که وسیله ای برای درآوردن شاندیز ندارند...خانم مهربون و دوستشون با مهندس ساختمان نیمه تمام صحبت کردند و بخشی از دیواره درز انبساط شکافته شد تا بلکه گربه نیمه جان و زخمی نجات داده شود...ولی اثری از گربه سیاه یا جنازه اش نبود... چقدر ناراحت بودیم وقتی به این فکر می کردیم که شاندیز یک جائی توی اون پرتگاه تاریک زخمی و نیمه جان افتاده است....اما گربه سیاه ناقلا این بار هم خودش رابا چسبیدن به دیواره فاصله انبساط نجات داده بود...و زنده بود...چرا که خانم مهربون عصر آنروز اونو با دوستش گربه زرد کنار هم توی کوچه دید و چقدر خوشحال شد... این ماجرا از اول تا آخر سه یا چهار هفته طول کشید و برای آن وقت زیادی صرف شد.. ولی الآن حال گربه سیاه خوبه ... خلاصه حیوانات را دوست داشته باشیم وباور کنید بدست آوردن راز های زندگی خیلی سخته ...ولی اغلب مثل راز های گربه سیاه خیلی قشنگه...البته اگر ما را در جریان همه راز ها گذاشته باشه...
|+| نوشته شده توسط لئون در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 6:30 |
سال همه مخلوقات آبی و خاکی
بعد از خواندن این همه مطالب قابل تقدیر در وبلاگ های دوستان در سالی که یک زمستان ملایم را بهمراه داشت ،فکر میکنم اینقدر رشد فکری پیدا کرده باشم که دیگه گوش به حرف های منجم باشی های چینی و ابیغوری ندهم...و بدینترتیب سال جدید را به جای اینکه فقط مثلا سال گاو بنامم،این سال جدید را سال حمایت از همه حیوانات بخصوص گربه ها در نظر می گیرم . چرا که یادم نمیاد برای گربه های ملوس سالی در نظر گرفته شده باشد... علاوه بر این امیدوارم درسال جدید خبر های بهتری در مورد وضعیت حفاظت از محیط زیست و گونه های مختلف حیواناتی که در جنگل ها و رودخانه های این سرزمین زندگی می کنند به گوشمان برسد.
اما در مورد وضعیت کلی این کره خاکی که بطور مقایسه ای اگر عمر آنرا 46 سال بگیریم ،دایناسور ها در 45 سالگی آن بوجود آمدند و بشر فقط دو سه دقیقه پیش ،همین بشر وضعیت را به جائی رسانده که آلودگی محیط زیست و گرمایش جهانی می تواند کمتر از نیم دقیقه دیگر حیات را نابود کند. به هر حال این روزا دنبال دی وی دی فیلم مستند "ساعت یازدهم" هستم . این فیلم راجع به گرمایش جهانی و خطراتی که محیط زیست زمین را تهدید می کنند می باشد ولئوناردو دی کاپریو بخاطر گویندگی و کمک در تهیه آن مورد تقدیر قرار گرفته است . در فستیوال صلح 2009 برلین جایزه ویژه ای به دی کاپریو داده شد بخاطر تلاش هائی که در زمینه حفاظت از محیط زیست و مقابله با گرمایش جهانی نموده است . در هر صورت پس از پیدا کردن و دیدن آن امیدوارم بتوانم آنرا در دسترس دوستان نیز قرار دهم. سال نو همگی مبارک سالی خوب برای همه مخلوقات آبی و خاکی...
|+| نوشته شده توسط لئون در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:37 |
طبیعت الهام بخش یک نابغه
قبل از نوشتن این پست ،یک بار دیگر به سمفونی پاستورال بتهوون گوش فرا می دهم.لودویک وان بتهوون نابغه موسیقی جهان سمفونی های بسیاری آفریده است و مجموعه معروفترین سمفونی های او یعنی سمفونی های 1 تا 9 با رهبری هربرت فن کارایان در فروشگاه ها بصورت سی دی در دسترس می باشد. سمفونی های 5 و 9 او را شاید شنیده باشید...سمفونی شماره 5 خیلی قهرمانانه شروع می شود...دادادادام...دادادادام... اما سمفونی شماره 6 یا پاستورال کمتر شناخته شده است . پاستورال به معنای روستائی ،چوپانی یا از طبیعت می باشد .چنین بنظر می آید که بتهوون پس از سمفونی پنجم به آرامش رسیده است و اینک می خواهد به توصیف و ستایش طبیعتی که باعث نشاط اومی گردد بپردازد . او در سمفونی پاستورال از ریتم های رقص های چوپانی و تصنیف های قایقرانان بهره می گیرد. در پاستورال سازهای مختلف ، آواز محجوبانه بلبل ها و زمزمه جنگل و جویبار ها را برای ما تداعی می کنند .همه چیز آرام و از زیبائی و روشنی برخوردار است... گوش دادن به این سمفونی حتی آخر شب به انسان آرامش می بخشد و چنین بنظرمی آید که درحال گردش در طبیعت می باشیم ... اوقات خوشی را در گوش فرا دادن به صدای طبیعت در سمفونی پاستورال برایتان آرزومندم ... بخصوص موومان دوم که کنار جویبار نام دارد.... موومان اول هم مثل آنستکه داریم با کالسکه به دامان طبیعت می رویم... ضمنا بتهوون بسیار مردمی بود و سمفونی شماره 3 رادر ستایش از ناپلئون زمانی که کنسول اول بود سرود .اما هنگامی که ناپلئون تاجگذاری کرد ،بتهوون گفت: " پس اوهم یک مرد معمولی است " و تقدیم نامه اش را پاره کرد... راستی مثل اینکه گربه ها هم بتهوون را دوست دارند...حالا سمفونیش را نمیدانم...
|+| نوشته شده توسط لئون در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 21:6 |
همایشی در هفته هوای پاک
در آغازهفته هوای پاک به نمایندگی از طرف دوستان وبلاگ نویس نصف ساعات کاری امروز (شنبه ۲۸ دیماه ۱۳۸۷ ) را اختصاص دادم به شرکت در همایش حقوق محیط زیست با رویکرد آلودگی هوا که در فرهنگسرای نیاوران برگزار گردید. در شروع همایش مسئولین محترم کشوری منجمله خانم جوادی ریاست محترم سازمان حفاظت محیط زیست سخنرانی کرده بودند که مختصر انتقادی بود به این فرمایش ایشان که "شماره گذاری خودروها باید مشروط به ارائه سند پارکینگ شخصی یا اجاره ای شود "..که ظاهرا هدف ایشان کاهش تعداد ماشین های پارک شده در طرفین کوچه ها و خیابان ها می باشد..! بگذریم...توجه من بیشتر به بحث های کمیته تخصصی و اعضای آن منجمله دکتر متصدی و دکتر دبیری بود و بر خلاف خانم جوادی این سوال اساسی را از کمیته محترم پرسیدم که ایا فکر نمی کنید یکی از علل مهم آلودگی هوای تهران تراکم جمعیت و رشد بی رویه ان باشد و ابتدا باید این معظل را حل نمود ؟ یکی دیگر از شرکت کنندگان نیز موضوع رشد بی رویه تهران را پیش کشید ولی بیشتر صحبت ها حول و حوش به کار گرفتن تدابیر ترافیکی ،عدم تخصیص بودجه ،نبودن مدیریت واحد و مشخص ، عدم استمراردر کار ها وعدم وجود حاکمیت قانون بود .حالا همه این مسائل مهم و قابل توجه هستند ولی در فرصت های دیگر باید سعی شود به موضوع تراکم جمعیت نیز توجه بیشتری مبذول گردد... درهرصورت این امیدوارکننده است که در جامعه کنونی افراد متخصصی هم هستند که به مسائل حفاظت از محیط زیست پرداخته و از تلاش باز نمی ایستند .امیدواریم در اینده بیشتر بتوانیم در گروه های کاری حفاظت از محیط زیست شرکت نموده و با این دوستان همکاری نمائیم. همچنین گرچه توقع پذیرائی ونهار مفصل را نداشتیم جای آن دارد که از مسئولین برپائی همایش و جناب اقای مهندس مجابی دبیر محترم همایش تشکر نمائیم .در این همایش چند نشریه نیز ارائه گردید منجمله کتاب الودگی هوا که در اغاز آن نوشته بود.."تقدیم به همه آنهائی که اندیشه ای به فراخنای انسانیت دارند...". به امید هوائی پاک تر در شهرهای این سرزمین...
|+| نوشته شده توسط لئون در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 20:2 |
شما..هیئت علمی
دیروز این توفیق را پیدا کردم که سری بزنم به استاد و دوست گرامی ام در بخش حقوق محیط زیست دانشگاه آزاد .از درب ورودی برادران وارد ساختمان علوم پایه شدم و سپس دیداری داشتم با دوست خوبم در اطاق گروه اساتید و اعضای هیئت علمی... دانشجویان پسر و دختر می آمدند و می رفتند و مشغول یاد گیری مسائل تئوریک مربوط به گیاه شناسی، جنگل داری و مرتع داری و غیره بودند... اساتید عضو هیئت علمی نیز در حال رسیدگی به کار ها و تز های دانشجویان و طرح جزوه ها و آماده ساختن سی دی های آموزشی ...استاد و دانشجو غرق بودند در دنیای آکادمیک...و چند دانشجو هم در حال گلایه برای نمرات بالاتر... هنگامیکه جنبه های کاربردی حقوق محیط زیست و بطور کلی پیگیری وضعیت قوانین موجود را با استاد مطرح کردم مشخص شد که کمتر فرصت پیدا میشود کسی از دانشکده برود دنبال برنامه ریزی و طرح مشکلات محیط زیستی با مسئولین... استاد دو کتاب جالب را در رابطه با اصطلاحات و حقوق محیط زیست معرفی نمودند و کلی هم در رابطه با سایت های موجود در زمینه محیط زیست و حیوانات صحبت کردیم.در مورد وبلاگ نویس ها استاد گفتند...ارزش کاراین دوستان کمتراز کار های آکادمیک ما نیست ،چرا که مخاطبین بیشتری دارند و از طرفی با محدودیتهائی که ما در دانشگاه داریم مواجه نیستند... به همه دوستان وبلاگ نویس سلام رساندند و آرزوی موفقیت هرچه بیشتررا در زمینه پیشبرد قوانین محیط زیست داشتند.. خداحافظی کردیم و با اتوبوس دانشکده به داخل شهر برگشتم... با صحبت هائی که شد وبلاگ نویسان و خبرنگاران حامی محیط زیست و حیوانات واقعا بنوعی یک هیئت علمی هستند و تاثیر گذار بر جامعه... پس دوستان درود بر شما... درود بر شما هیئت علمی ...
|+| نوشته شده توسط لئون در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 19:56 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 پيوندها
گربه ایرانی-همه مخلوقات خدادلتنگی های مادر زمین گرگ تنها دوستداران حیوانات و محیط زیست شباهنگام شورای اسلامی شهر تهران گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران شهرداری تهران سید محمد مجابی پایگاه خبری فضای سبز و محیط زیست ایران محیط زیست جهانی دی لایف سازمان جهانی محیط زیست خبرگذاری نواندیش باران سبز ورلدنیوز huliq topix بی بی سی زبان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |